در كوچه ي تنهايي دل بي كس و كارم
در جمع شما هستم و كس نيست كنارم
پژمرده گلي هستم و در باغچه ي عشق
در حسرت يك لحظه ملاقات بهارم
من حال خوشي داشتم و شور و قراري
بازي زمان برده ز من باز قرارم
دارايي من خرده غمي هست و دلي خون
از بابت غم هست اگر هر چه كه دارم
اي خاك مرا جز تو كسي مونس جان نيست
سر بر سر بالين تو بگذار گذارم
چند سالیست که شرمنده ی مردم شده ام
مثل خورشید در این سینه ی شب گم شده ام
زاغ پیرم که در آبادی خود جا ماندم
من مترسک زده ی مزرع گندم شده ام
هر چه دل عرضه کنم هیچ خریداری نیست
بی شک این بار گرفتار تورم شده ام
درد با عشق که هم طایفه ی من هستند
غرق در این همه غوغا و تلاطم شده ام
هر چه فریاد زدم هیچ کسی درک نکرد
که دچار عدم سوء تفاهم شده ام
من از ان روز که از چشم تو افتادم دوست
به خدا گم شده ام گم شده ام گم شده ام
برای مولای متقیان امام علی علیه السلام
معلوم شده ست حیله در سر دارد
آن مرد که قصد جان حیدر دارد
فردا چه مصیبت بزرگی داریم
وقتی که سر از سجده علی بردارد
با این همه ادعا که باشیم آقا
در محضر تو گناه پاشیم آقا
ای وای به ما چه های و هویی داریم
ما کاسه ی داغ تر ،از اشیم آقا
از كنارم رد مي شوند
اما كسي مرا نمي خواند
حتي تو
در چشمهاي شما
حروف ناخوانايي هستم
كه براي هميشه
خوانده نمي شوم
تقديم به تمام معلمان چه انهايي كه معلمي كارشان است چه انهايي كه معلمي عشقشان است چه انهايي كه معلمي زندگيشان است
سلام اموزگار نازنينم
تويي تنها فرشته رو زمينم
خوشا دوران سبز ابتدايي
و ترس از امتحانات نهايي
چه مي شد كاش ان دوران بيايد
و مادر باز در باران بيايد
خدا يار و نگهدارت معلم
شديم اكنون كه همكارت معلم
مسيحاي معاصر هست نامت
طنين عاشقي در هر كلامت
تو باعث مي شدي معنا بگيريم
همه «تصميم كبري» را بگيريم
تو مشق آب بابا آب دادي
«تو شب هاي مرا مهتاب دادي»
تو صرف فعل ماضي ياد دادي
تو فرمول رياضي ياد دادي
خدا را با تو ما احساس كرديم
و درس بندگي را پاس كرديم
تو معناي نگاه مهرباني
شبيه هديه هاي آسماني
علوم عشق در رگهات جاريست
خدا هم عاشق اموزگاريست
یکباره چرا شبیه پاییز شدی
هی می شکنی چقدر ناچیز شدی
بدبخت و بیچاره شدی ای دل من
وقتی که تو با عشق گلاویز شدی
برو پشت و پناه دیگری باش
سر و زلف سیاه دیگری باش
خطرناک است راه تیره ی من
چراغ شاهراه دیگری باش
تقاس اشتباهم را که دیدم
تو دام اشتباه دیگری باش
اگر مردم سر قبرم نیایی
تو شمع بارگاه دیگری باش
برو،«آصف» به ماهی بسته دل را
تو هم دنبال ماه دیگری باش
برای میلاد عرفان پور
از سبزي نام او به پاييز مده
اندازه ي تار مو به پاييز مده
گفتي كه «بهاريست كه عاشق شده است»
ميلاد عزيز رو به پاييز مده
رودی صمیمی هست و شرشر می کند یار
دریاچه ی ذهن مرا پر می کند یار
هر قطره اشکی را که از شوقش بریزم
با بوسه های محکمی در می کند یار
در باغ سبز عاشقی دیوانگی ها
با منطق عقل و تفکر می کند یار
صورتگر آن لحظه های خوب من هست
همسانی با بهزاد و کلهر می کند یار
با نرمی اخلاق من عادت نکرده
زیبا شده وقتی تکبر می کند یار
با این همه سرشارم از حس لطیفش
رودی صمیمی هست و شرشر می کند یار
تا كي؟
اين همه پرسه زدن توي كلاله تا كي؟
زير پا له شدن و گاه مچاله تا كي؟
تو كه تحويل نمي گيري من عاشق را
دور و بر ريختنم مثل زباله تا كي؟
«اس ام اس هام همه واژه ی«اي لاو يو» بود»
پاسخ نه، نمي خوام، محاله، تا كي؟
توي دانشكده ي عاشقي از تو گفتن
بارها شعر غزل نثر، مقاله تا كي ؟
تو مرا از همه فاميل جدايم كردي
آرزوديدن زن دايي و خاله تا كي؟
ميرم از پيش تو و توي مجله بنگر
خودكشي پسر بيست و سه ساله تا كي؟
«بانو»
پيراهنت از گل چه رنگين است بانو
از بين صد ها باغ گلچين است بانو
مثل تمام بيدهاي سر به زيرم
سرشاخه هام از شرم پايين است بانو
گفتند عاشق نيستي، باور نكردم
با من بگو اين حرف توهين است بانو
دختر پسرهاي فراري ما نبوديم
عشق من و تو طبق آيين است بانو
اين دو جوان باب دل يكديگر هستند
حرف تمام روستا اين است بانو
امروز هم مثل هميشه نامه دارم
يك شعر تازه روي پرچين است بانو
روزي خطايي مي كنم مي چينمت من
اين ميوه ي ممنوعه شيرين است بانو
شب است و کوچه ها خاموش ،مردی یکه و تنها
کنار ساحلی خسته نشسته بر لب دریا
و آن سو کلبه ای روشن و فانوسی که هر لحظه
به ساز باد می رقصد دمادم می شود پیدا
چه خواهد شد اگر امشب نبیند یار شیرینش
بدون شک نمی بیند طلوع صبح را فردا
صدایی مست و تبدار است ،شاید خنده ای باشد
علامت می دهد حالا به یاد عاشقی برپا
چه می گفتند باهم، شاهدان شب خبر دارند
و تنها شاهدان آن شب فقط بودند ماهی ها
برای مرحوم عیسی گلوی
آن طعم لذیذ مهربانی ها رفت
کوچید و از این تلاطم اینجا رفت
ای وای چرا لباس مشکی دارم
ای خاله نگار نازنین عیسی رفت

